سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
نادان کوچک است؛ هر چند بزرگسال باشد و دانا بزرگ است؛ هر چند کم سال باشد . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 
پیام کارگر ، روش ، ارتباطات ، رییس جمهور ، مردم سالاری ، موفقیت ، نظام حکومت ، مردم ، گزارش ، زندگی بهتر ، برنامه ریزی ، پایان نامه ، انتخابات ریاست جمهوری ، یادگیری و تجربه ، اصلاح طلبان ، احمدی نژاد ، بوروکراسی ، حکومت ، دیکتاتوری ، تجربه و یادگیری ، تاریخ ، رقابت مخرب ، نویسنده شدن ، روحانی ، برنامه ریزی زندگی ، آریستوکراسی ، احساس تنهایی ، یادداشت متافیزیکی ، یادگیری ، احساس ، اصول نوشتن ، آزادی ، برنامه ، برده داری ، برنامه ریزی درسی ، تبلیغ ، ترک عادت ، دموکراسی ، رسانه ، فساد سیستمی ، فساد اقتصادی ، فساد اداری ، سایت های خبری ، سرمایه داری ، قانون ، مراحل برنامه ریزی ، مخاطب شناسی در تبلیغات ، مخاطب شناسی ، نخبه سالاری ، نیمه شب ، کشمکش ، نویسنده ، نمایشنامه حروف الفبا ، نمایشنامه ، نابودی یا بازگشت دیکتاتوری ها؟ ، مقایسه سایت های خبری ، مردمسالاری ، مردم ایران ، متدولوژی ، لیبرالیسم ، فوکویاما ، ستایش ، فرهنگ ایران ، فارس ، فئودالیسم ، صدا و سیما ، شوروی ، شعر ، شریعتی ، سینما ، سوریه ، رهیافت ، رفسنجانی ، راهبرد ، دلنوشته ، دلم برای بچه ها می سوزد ، درد دل ، خودکشی ، خرافات ، چگونه عادت بد را ترک کنیم؟ ، چرا انسان ها خودکشی می کنند؟ ، جنایت ، جامعه ، توین بی ، ترامپ ، تبلیغات چیست؟ ، تبلیغات ، تاکتیک ، تابناک ، پوپولیسم ، پلاسکو ، پایان تاریخ ، بورژوازی ، بردگان ، بچه های سوریه ، بچه های ایران ، بچه ها ، ایرانی ها ، انتخابات چه می شود؟ ، انتخابات ،

آمار و اطلاعات

تعداد کل یاداشته ها : 75
95/12/5
5:50 ص

در عمرم اینقدر از خودم متنفر نشده بودم که امروز شدم... یعنی آن روز شدم... آن روز همین ترم قبل دانشگاه بود. توضیحا عرض کنم در تحصیلات تکمیلی یکی از دانشگاه ها درس می خوانم...سه ترم را گذراندم که هر سه ترم را با یک استاد بی پیر داشتیم. بی وجدان هر چه درس می خواندم بهم بالاتر از 15 نمی داد. سه درس در دو ترم با او داشتیم که هر سه را 15 و 14 داده بود. با این وجود من در یک کلاس هفت نفره رتبه اول بودم و بقیه نمراتم 18 و 19 و 20 بود. اصلا برایم اهمیتی نداشت ولی این استاد لجوج تعادل فکری ام را به هم ریخته بود. فکر می کردم اگر پاداش زحمت کشیدن این است که حق کشی بشود پس دنیا به چه دردی می خورد. قشنگ معلوم بود دارد ظلم می کند. حتی دلیل اش را نمی دانستم. بگذریم

خلاصه ترم قبل سعی کردم از طرز فکر و خط و خطوط سیاسیش سر در بیاورم. دیدم این رفیق ما طرفدار سر سخت رفسنجانی است... من که با تمام وجود از این بشر بدم میامد و گوشت و پوست و اسخوانم با تنفر از اشرافیتی که او در کشور راه انداخت و من فرزند یک خانواده فقیر این جامعه هم زیر دست و پای توسعه احمقانه او له شده بودم. ولی سعی کردم بر نفرت خود غلبه کنم و با تعریف و تمجید از خط رفسنجانی و البته نوچه ریش سفید او یعنی همین آقای ح.ر لی لی به لالای استاد بگذارم تا شاید مثلا دو نمره ای گدایی کرده باشم...تف به این روزگار که بی شرافتی را به آدم یاد می دهد و تف به این دانشگاه ارباب رعیتی...

فکر می کردم این ترم دیگر استاد کمی نمره ما را چرب و نرم تر می دهد و پاداش زحمات خودم را می گیرم. تلاشم را مضاعف کردم و امتحان را دادم و ای دل غافل....امروز که نمره ام را دیدم حیرت کردم دقیقا مرا انداخته بود...انگار زیر پلاسکو گیر افتاده بودم. از ظهر تا حالا گیج و سرگردانم...رفته بودم دانشگاه ولی نمی دانستم باید چه کار کنم به اتاق کدام رییس یا استاد بروم...گیج و سرگردان از دانشگاه بیرون زدم...

 

 


95/11/9::: 6:39 ع
نظر()